حرفی برای گفتن –شاید
میگردم
نیست
میگردم
نیست
میگردم
نیست
فرهنگی اجتماعی
حرفی برای گفتن –شاید
میگردم
نیست
میگردم
نیست
میگردم
نیست
در اقليم تو
تا بخواهي غروب هست
سقوط هر بار و بينهايت بار خورشيد
دليل ساده اي دارد
اراده تو
بسا که از سرما افسرده باشی،
اما خود را به آتش گرم مکن
بودای برفین!
(هایکویی از سوکان)
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند ِ کاج ِ خشک ِ کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه نا پاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز ِ بی بقای خاک!
(بدون شرح ، غروب بود و دلگیر. بی اختیار یاد شاملو افتادم و اولین شعری که ازش فهمیدم. عهد کرده بودم که جز از این دو حال ، زندگی نکنم. افسوس .عفونتم از صبری ست که پیشه کرده ام به هاویه ی وهن.)
دیشب فیلم blind chance ، یکی از بهترین ساخته های کیشلوفسکی را دیدم . بررسی فیلم باشد برای بعد. اما نکته ای که خیلی برایم جالب بود فیلم کوتاه مستندی بود که خیلی اتفاقی در بخش special futures دی وی دی دیدم. فیلم مصاحبه ای بود با مردم لهستان در باره آینده شان در دوره قدرت حزب کمونیست. بگذریم از اینکه خیلی از مردم از مصاحبه می ترسیدند و از پاسخ گفتن طفره می رفتند. ولی یکنفر که البته جوان هم بود ، پاسخ قابل تأملی داد که به نظرم جالب رسید. اون گفت:
Since we do not believe in the future, we have no future.