گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند ِ کاج ِ خشک ِ کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه نا پاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز ِ بی بقای خاک!
(بدون شرح ، غروب بود و دلگیر. بی اختیار یاد شاملو افتادم و اولین شعری که ازش فهمیدم. عهد کرده بودم که جز از این دو حال ، زندگی نکنم. افسوس .عفونتم از صبری ست که پیشه کرده ام به هاویه ی وهن.)
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط محمدرضا م
|
